با توجه به شرایط جاری اینترنت، تمامی خدمات ما مجدداً رایگان شد. همچنین اطمینان میدهیم که در صورت تداوم فعالیت، تمامی روزهای از دست رفته به اعتبار حساب شما افزوده خواهد شد.
با آرزوی سلامتی و تندرستی برای شما و خانواده محترمتان.
نوجوان 13 ساله ای به نام بمانی، به دلیل تنهایی و عقده هایی که برایش بوجود آماده به جوانان ناباب بزرگتر از خودش پناه میبرد و این امر باعث تغییر و تحول در بمانی میشود. دست آخر او به همه کس و همه چیز بی اهمیت میشود…
ماریو که بیشتر سالهای عمر خود را راننده اتوبوس گردشگردی بازنشتگان و افراد پیر بوده است پس از اینکه خودش هم بازنشسته می شود چیزی نمی گذرد که از زندگی کسالت بار جدیدیش خسته شده و تصمیم می گیرد تا برای آخرین بار رانندگی برای یک تور گردشگری را قبول کند اما این بار مسافرهای او نوجوانانی سرکش هستد که قصد شرکت کردن در یک فستیوال موزیک را دارند و…
داستان در مورد مردی است که می خواهد امید و داشتن هدف در زندگی را به کودکان شهر خود انتقال کند . او به عنوان مردی که به دنبال شجاعت است ، راه سختی را در پیش دارد …
زمانی که یک خانم مُسن چهره ی مسیح را در صورت یک جوان آفریقایی می بیند، با او دوست می شود و باور می کند که آن مرد جوان از سوی خدا فرستاده شده تا او را از تنهایی در آورد...
پدر و مادری که سه فرزندشان شهید شده اند، تصمیم می گیرند تا تنها پسر جانباز خود را از آسایشگاه به خانه منتقل کنند. خبر آمدن یک میهمان گرانقدر، کارهای زمین مانده و دلشوره پذیرایی دغدغه های پیش روی آن هاست …
داستان فیلم در مورد یک زن و شوهر تازه ازدواج کرده به نام های کلر و رایان می باشد که یک خانه ی جدید در بیرون از شهر خریداری می کنند تا یک زندگی بدون استرس داشته باشند. اما خیلی زود در می یابند که صاحب خانه دوربین های جاسوسی در خانه کار گذاشته است و...
روایت داستان یک روز از زندگی یک خانواده است که علیرغم مشکلات مالی درگیر برگزاری مراسم آبرومند خواستگاری دخترشان هستند و خانه ویلایی آنها در گرو بانک بوده و پدر برای رفع مسائل مالی پسر بزرگتر گرفتار است …
در برخی نوشته های تاریخی آمده که شاه بائینانگ در حال گذشت از تنگه مالاما بود که به آیوتابا حمله کند و سپس بعد از یک جنگ طولانی مدت شاه آیوتابا با آن همه عظمتش شکست می خورد ولی چرا؟ به خاطر ارتش مخصوص بئینانگ به نام “مرگ سیاه” …
مادر فیروز به خواب همه دوستان، آشنایان و کارمندان او می رود و از همین طریق هشدار می دهد که فقط بیست و چهار ساعت بیشتر فرصت ندارد تا رضایت ناز گل مشرقی دختر خدمتکارش را بدست آورد و در غیر این صورت خواهد مرد. فیروز ناز گل را پیدا می کند اما راضی کردن او کار دشواری است…